خرید بک لینک

تو روحشون اومدن نرم افزاری که باهاش کار میکردیم رو عوض کردن و این نرم افزار جدیده کلی مشکل داره.

همه درسها رو تعریف کردم؛ الان که بچه هام میخوان درس ها رو بردارن براشون میزنه ارائه نشده.

شت.

تو روح اونی که پیشنهاد داده نرم افزارها عوض بشه اونم درست تو موقع شروع سال تحصیلی جدید و انتخاب واحد و ثبت نمره و ....

هیچکس نمیفهمه داره چیکار میکنه :/

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: دوشنبه 17 بهمن 1401 ساعت: 23:22

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: دوشنبه 17 بهمن 1401 ساعت: 23:22

دیگه دیروز خیلی دختر خوبی شده بودم. حسین زنگ زد که دفترم رو گم کردم برام پیدا کن، دیگه منم کل خونه رو تمیز کردم، البته دفترش تو خونه نبود و تو دفترکارش بود. ولی خونمون تمیز شد. برای بچه ها سوپ پختم، ماهان هر قاشقی که میخورد میگفت مامان خیلی خوشمزه شده، تو خیلی خوب سوپ میپزی، غذاهای تو خیلی خوشمزه است. و من ذوق میکردم. یکم هم باهاشون بازی کردم، شب هی میگفت تو بهترین مامان دنیایی. با ذوق میگفت تو منو به دنیا اوردی و بزرگ کردی؟ من وآرمان خوشحالیم که تو مامان ما هستی..... ولی دیگه شب خیلی خسته بودم، ساعت دوازده رفتم بخوابم، اما حسین نمیخوابید داشت فیلم جی لین میدید، من میخواستم جی لین و حسین رو باهم خفه کنم. نور چراغ تو چشمم بود نمیتونسم بخوابم، بجه هاهم چون حسین نمیخوابید نمیخوابیدن. دیگه با کلی دعوا بچه ها خوابیدن،  به حسین گفتم مدیونی بخاطر فیلم جی لین نخوابی، گفت نه کار دارم. فیلم که تموم شد اومد تو اتاق، بهش گفتم دیدی فیلم تموم شد اومدی بخوابی. گفت نیومدم بخوابم و رفت نشست پای لب تاب که بگه کم نیوردم:) دیگه نفهمیدم اون کی خوابید. دارم فیلم خدمتکار میبینم، خیلی جالبه. درمورد ی زنه است که میخواد مستقل بشه، ی دختر سه ساله هم داره. ی فیلم دیگه هم دیدم، قظب شمال. خیلی مزحرف بود، تو کل فیلم چهارتا جمله حرف زدن. من رد میکردم و میدیدم....

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: دوشنبه 17 بهمن 1401 ساعت: 23:22

روز ششم ظهر :: روزهای خوب رو باید ساخت روزهای خوب رو باید ساخت بایگانی آخرین مطالب پیوندهای روزانه پیوندها ۴ بهمن۰۱ ۰۱/۱۱/۰۴ خانم خوشبخت خانم خوشبخت

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 19:55

رفتم بلیط استخر برای فردا گرفتم. با مامان و خاله بریم :) صبحی خاله اعظم زنگ زده بود میگفت باشگاه پنج صبحی ها رو خوندی حالا پنج صیح بیدار میشی؟ :)) و کلی حرف زدیم. دارم دوره عاشق نماز شو رو گوش میدم، ببینم عاشقش میشم :/ آهنگ my number one رو دوست دارم :) یکی از دانشجوهامون خیلی پیگیره، حتما هروز میاد اتاق و کار داره. حتی شده برای کار الکی. هربار هم میاد من دارم صبحونه میخورم :/ مثلا سر یکی از نمره هاش هی میومد میپرسید نمرمون رو دادید یا نه، بعد که استاد نمره اش رو اعلام کرده، شده 19/5 هی میاد میگه بهم 20 بدید. من خوشحال بودم داره مهمانی میگیره میره. الان زنگ زد که من نمیرم :// امروز مراقب دوتا امتحان بودم و از بعدش هیچ کار مفیدی نکردم. برم کارهایی که تولیستم نوشتم انجام بدم. پیگیری سوالات امتحان ف پیگیری سوالات امتحات پ پیگیری لاگ بوک الکترونیک تماس با خ زاهدی پیگیری نمرات اتاق عمل دانشجویان.... صبح به خاله گفتم دنیال خونه میگردیم، اونا ی زیرزمین دارن، گفت بیاید خونه خودمون رو اجاره کنیم، سی تومان و سه تومن. بهش گفتم برای زیرزمین 3تومن زیاده، حالا از صبح چندبار زنگ زده، شما بیاید هرچی میخواید بدید. هرچی مستاجر داشتن اذیتشون کردن، از خداشونه ما بریم. منم دلم میخواد. اما از زیرزمین بودن میترسم. میترسم مث اون یکی باشه. دم داشته باشه،  مارمولک داشته باشه. تو خونه قبلی شده بود من چندین روز خونه نمیرفتم برای اینکه مارمولک تو خونه است. از طرفی هم میتونم با خاله برم باشگاه، به خونه مامان اینا نزدیکه، به سرکار نزدیکه. خاله قرار نیست خیلی ازمون اجاره بگیره. فک میکنم اونجا بهمون خوش میگذره. هم دلم میخواد برم هم نمیخوام برم تو زیرزمین. تو اون زیرزمین که بودیم که احساس میکردم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 19:55

وبلاگ قبلیم حذف شد،  نمیدونم تصمیم درستی بود یا نه. چندسال زندگیم اونجابود. اما خب جز انرژی منفی چیزی نداشت، اینقدر که همیشه وقتی ناراحت بودم اونجا رو مینوشتم. امروز قراره برم استخر و خیلی حس خوبی دارم :) درمورد خونه خاله هم که مامان خیلی مخالفه، میگه نمیخواد برید خونه فامیل، حسین هم خیلی موافق نیست، چون از بجه های خاله خوشش نمیاد و میترسه ماهان و آرمان مدام بخوان خونه اونا باشن. خودمم نمیدونم،  دوست ندارم برم تو زیرزمین، از طرفی هم اجاره طبقه بالا زیاده، از طرفی هم خونه الانمون راهمون به همه جا دوره، خسته شدم از توراه بودن. و همینطور اگه بخوام امسال جابجا بشیم دقیقا حس خانه به دوش ها بهم میده،  نمیدونم چیکار کنیم. هندزفیریم رو جا گذاشتم :( اینقدر که مدام یا داشتم کتاب صوتی گوش میدادم یا آهنگ حس میکنم ی چیزی کمه. دیشب ماهان گفت براش عکس تیله بیارم سفارش بدیم آقای پست چی بیاره، به معنای واقعی از ساعت ده تا دوازده شب داشت تو تبلت عکس تیله میدید!!! زنگ حسین زدم براش بخره ببره. بمیرم بچم اینقدر ی چیزی رو دوست داره و ما براش نمیخریم. البته میترسم از خریدنش،؛ هم خودش هنوز بچه است، هم آرمان. میترسم بکنن تو دهنشون خفه بشن. همین الانشم خیلی استرس دارم سر این قضیه. محمد میخوادبره کارخونه تو قسمت آشپرخونه اش کار کنه، خیلی ذوقشو داره و از طرفی استرس داره که نکنه ی وقت نشه. میخوام شروع کنم به رژیم گرفتن. اونسری که میخواستم اینکارو بکنم،  باید برای مهدکودک بچه ها غذای جدا میپختم برای آرمان غذای جدا میپختم برای حسین جدا، غذای رژیمی هم برای خودم. خسته شدم،  ولش کردم. البته که خیلی هم به این رژیم و این جیزا اعتقادی ندارم، به نظرم باید واقعا لایف استایل زندگی

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 19:55

صفحه بندی